Iron Maiden

سلام به همه ...
خوبين جماعت؟...
خوب امرو قبل ا شروع به نوشتن کردن يکم حرف دارم ....
نميدونم ا کجا شروع کنم پس همينجوری ميگم تا خدا چی بخواد ....
اگه پايه وبلاگ وبلاگ من بوده باشين حتما تا حالا فهميدين که من يکم قاطم ( مسائل روحی دارم ) ... و در يادداشت « نفرين شده » ( عبارت اصلی " Damned " بود ) گفتم که تا بحال ۲بار ۲-۴-ه توهم شدم ( اين اسم رو من انتخاب کردم حالت واقعيش اين بود که رويا رو در بيداری ديدم ) و بار سوم اين توهمها يکم زيادی واقعيت ميزد که حتی اثر مادی از خودش به جا گذاشته که من همچنان تو کفش موندم و هيچ توجيحی هم براش ندارم ( حدود ۱-۲ هفته پيش اتفاق افتاده ) ...
و اما ... همه مثائل روحی من ٫ اين توهمها و .... به خاطر از دست دادن عزيزيست .... و در اين مورد آخر ( و مورده دوم که اللبته فعلا زياد مهم نی ) خود اين عزيز بود .... و اما موضوع چی بود ... ¤ من اصولا هيچ احساسی به هيچک ندارم و اين از وقتی رخ داد که شخصی که ميدونست در اون زمان بهش نياز دارم من رو به گنداب کشيد ¤ و اين عزيز در اين بار آخر به من گير ۳۳۳۳ پيچ داده بود که: «به خودت دروغ نگو تو کسی رو دوست داری» ....
تا امروز فقط ۱ نفر از اين توهم من خبر داشت و اون هم به من گفت که فکر ميکنه منظوره اون عزيز دوست دخترم بود که قبلها باهاش دوست بودم و به دلايلی ديگه الان فقط در سطح صحبت-های ساده و چت با هم ارتباط داريم ......
و بشخصه " My Mind Was Blanked " و هيچ نتيجه گيری نميتونستم بکنم .... تا اينکه اون کسی که از توهم من باخبر بود ( و اين رو به جرعت ميگم تا حد زيادی برای من جای اون عزيز از دست رفته رو گرفته ) بصورت گذرا دچار ناراحتی ٫ افسردگی و .... ( هر اسمی حال ميکنين روش بذارين ) شد ... و وقتي اين اتفاق افتاد فهميدم که اون عزيز بيخود به من گير نداده بود من واقعا شايد واسه اولين بار فهميدم که دوست ميدارم و حس کردم اگه همه رو به درک واصل کنم لااقل همون يه نفر برام مهم-ه که چه ميشه!!!
حالا چرا اينارو بعد ۱-۲ هفته دارم ميگم ؟ .... والا طی اين ۱-۲ هفته بازهم طی روندی اين بار واقعا بي سر و ته من شديدا به اين رو آوردم که بی قيد و بند عمل کنم .... ( از اينجا به بعد هرکی حالش به هم ميخوره نخونه زور که نی!‌ ) بطور مثال : « خيلی طبيعی دارم تو خيابون را ميرم با بچه-ا يه دفعه ميبينم که يه حاجی از سفر برگشته و سر راش گوسفند کشتن ... خيلی طبيعی خم ميشم دستم ميکنم تو خونا ۱-۲ انگشتی ور ميدارم يکم باهاش بازی ميکنم اگه حسشم باشه و بچه-ا زياد قر نزنن يه مزمزه-ای ميکنم » ... و امشب بعد از يه روز وحشتناک که واقعا پرچ شدم ... به اين نتيجه رسيدم که ديگه عکس العمل هيچکس درباره احساس من برام مهم نی حتی کسی که فهميدم دوسش دارم .... اهميت نميدم مسخرم کنه ٫کف کنه ٫خوشحال شه ٫باور کنه٫ و يا ... به هرحال از همينجا بهش ميگم و با کسيم مشکلی ندارم ( همونی که خودت ميدونی کی-يی ) برام اهميت داری !!!!!!!!!

و اما بريم و بپردازيم به کارايه امروز ....

اه-اه بيخيال بابا ساعت ۱:۱۵ شد من فردا صب ساعت ۸:۳۰ بايد دکتر باشم ....
بيخيال فردا اينارو براتون مينويسم ....
و شايدم اصلا فردا ۲تا يادداشت نوشتم ... ( جريانات داره ) ...
همگی خوش باشيد و پاينده ... تا بعد.   
نویسنده : David Croft ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸۱